تبليغاتX
اعترافات!

زل می زنم به کلاغ ها...

زل می زنی به چشم هام...

می گویی: کلاغ ها را دوست داری؟

سر تکان می دهم یعنی که آره...

می گویی: من هم.. نمی گویم اما توی سرم چرخ می خورد که کلاغ بهانه ی خوبی است تا نفس بکشم... چشم هات نفسم را به شماره  انداخته است...

بلند می شوی، می روی تا وضو بگیری ...

دور می شوی...

اشکم در می آید...سر آستینم خیس که بر می گردی...

کلاغ روی چمن ها بالا و پایین می رود...سر می کشم نگاهت را...

و فکر می کنم دیگر نمی توانم نفس بکشم...حتی اگر به کلاغ ها زل بزنم!


+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:35
توسط اعظم حسن تقی موضوع: |

هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم بخواد بنویسه اما ببینه حتی قلمش هم دچار لکنت شده....


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:56
توسط اعظم حسن تقی موضوع: |

خودم هم بخواهم خواب هایم اجازه نمی دهند تا رها شوم...اینکه  چشم هات را پس از دو شب بی خوابی  به امید رسیدن به آرامش ببندی و ببینی سهمت کابوس است درد آور است... تازه بفهمی زخم هات هنوز که هنوز است کاملاً درمان نشده اند... تازه بفهمی که تو هنوز فراموش نکرده ای با وجود شانه هایی که مدام بالا انداخته ای و زبانی که مدام چرخیده در دهانت که من خوبم...خوبِ خوب و هیچ کس آرامشم را بر هم نمی زند... هیچ کس...

 

آی خدا...

می شه حالا که من دارم تمام سعیم رو می کنم، فعلاً خواب نبینم... دلم نمی خواد روزهام خراب بشه با کابوس ها...

کمکم می کنی؟

 


+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:57
توسط اعظم حسن تقی موضوع: |
۱

بار امانت بر دوش مان... بنواز هرطور که می خواهی... ناکوک و کوکش فرقی نمی کند... همین که  سر پنجه های تو نقش می زند روح مان را کفایتمان می کند...بنواز...

***

۲

نه گریه نمی کنیم، درست ظلوم و جهولیم، اما تا زیر سایه ی شماییم چه غم از هر دو جهان؟!..نه گریه نیست این، سر رفتن روح از دریچه های تنگ...

***

۳

کوه را که نگاه می کنم به شانه هام افتخار می کنم...نمی دانم چرا وقتی شما می گویید کوه نتوانست بار امانتتان را حمل کند آن وقت اینقدر ادبیات گل و بلبلی مان پر شده از ستایش استواری کوه ها!! انگار هیچ کس تا به حال به شانه هاش نگاه  نکرده...

****

۴

جانا اجازه هست؟ راستش می خواستیم بگوییم: ما می ترسیم از امتحانتان، مبادا رد بشویم و تهِ صف جایمان بدهند...دور از مهربانی تان...

****

۵

نه نمی شود وقتی که هر سوره با آیه ی بسم الله الرحمن ارحیم شروع می شود و اولِ هر سوره سخن از مهربانی و بخشندگی تان است مگر می توانیم امید نداشته باشیم به نگاهتان...

****

۶

بنواز ...هر طور که می خواهی...شکایت نمی کنم!

 

پی نوشت:

می دانم پراکنده گویی شد!


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:39
توسط اعظم حسن تقی موضوع: |

نمی پوسم، سعی ام را می کنم تا از درون نپوسم... حالا دارم ثانیه شماری می کنم تا چهارشنبه برسد و کنده شوم از این شهر که حرفی برایم ندارد...رفتن موقتی!!!

نمی پوسم... از چند شب پیش دارم تمرین می کنم که فرو نریزم در خودم...

نمی پوسم...

سعی ام را می کنم...

پی نوشت:

خدا را شکر که آینه مقابل آدم هست  تا کجی ها را نشان دهد!

خدا را شکر که...

 

 


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:35
توسط اعظم حسن تقی موضوع: |
رنگین کمان را می بینی؟ حکایت  غریبی است زندگی...باید باران بگیرد و آسمان خودش را خالی کند تا از پسش رنگین کمان را ببینیم...

   *****

می بینمت با سر آستینی که خیس... می بینی ام با سر آستینی بارانی...

بخند خورشید...

بلند تر بخند...

بهار دلخوش خنده های توست...

و رنگین کمان در انتظارِ اشاره ای از سویت...

چقدر دلخوشی برای زیستن دارم...تو، بهار، رنگین کمان...فرو می دهمت با بغض و هوایی که پر از دلتنگی است!

تو را از دور می بینم که می آیی

      تو را از دور می بینم که می خندی

                     تو  را از دور می بینم که می آیی و می خندی۱...

و من دلخوشم به خیالت که خالی ام می کند از هر چه رنگ....

***

باران زیباست اما من رنگین کمان را دوست تر دارم!

۱) شعر از فریدون مشیری

 


+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:44
توسط اعظم حسن تقی موضوع: |

سلام...

دردم می آید این روزها...درد می پیچد در هزارتوی وجودم...از نوک انگشت هام شروع می شود و تا مغزم رسوخ می کند...

رژه می روند خاطره ها در ذهنم...چشم هات قاب می گیرد تمام اندیشه ام را...

دنده به دنده می شوم...دستم کوتاه است از تو... کجا خوابم برد؟ که کابوس آمد سراغ مان...کجا خوابت برد، که تعبیر تمام بیدار خوابی هایم شده ای؟

نمی شناسم خودم، تو را...

آی خدا...

می بینی دوباره پناهنده ی دامانت شده ایم...دست  ما و دامنت... نجات مان بده از غم...نگاهی جانا... شکوه نیست این ها... می دانم که می دانی...شکرت...

حول حالنا الی احسن الحال...حول...حول...حول...

پی نوشت:

غمگین نباش! ما خدا را داریم!


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:13
توسط اعظم حسن تقی موضوع: |
تنها زبانم می چرخد این روزها به دعا...می گویم همسایه، همسایه را دعا کن! آن وقت ردیف می شوند آدم ها، آه ها، آشفتگی ها ، بیماری ها و تنهایی ها...به خودم که می رسم خجالت می کشم، شکر می پیچد در هزار توی وجودم...

دارم هر روز به داشته هایم فکر می کنم...چشم، گوش، زبان، دست، پا، خانواده، درد و تصور می کنم غیر این ها را، شکر می پیچد در هزار توی وجودم...

خدایی اگر حتی اندازه ی هزارم ثانیه هایی که از عمرم باقی مانده شکر گزار باشم باز هم نا شکرم...

پ.ن

برای خواهرم:

اگر به دست من افتد فراق را بکُشم...

 


+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:17
توسط اعظم حسن تقی موضوع: |
درخت ها عمود  ایستاده اند؛ رو به سویت خیز بر می دارد رویاهایم

فواره ها دست به دست می کنند  تنهایی ام را میان ِ زمین و آسمان...

خالی جایت پر می کند تمامِ تنهایی ام را...

درخت ها عمود ایستاده اند

مثلِ من

 پایِ واقعیت رویایت!


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:59
توسط اعظم حسن تقی موضوع: |
عجیب این روزها هوایی ام...

حالا که دانشجوها دوباره پرواز کرده اند به سمت خانه ات...حالا که شیما می گوید فردا دارد می رود و...

هزا بار این روزها چشم هام را بسته ام و دور خانه ات گشته ام...هنوز وقتی یادِ صدای پیرزن می افتم که آویزان ِ پرده ی خانه ات شده بود و از ته ِ دل مدام می گفت: یا رب، دلم می لرزد... وقتی یاد لهجه های مختلفی که نامت را زمزمه می کردند...یادِ روضه و نمازهایی که در عین شلوغی ودر خلوتی تام و تمام خواندم ...یاد بقیع و ایستادن روبه روی گنبد خضرا...نگاه کردن به ماهِ شبِ چهارده در مدینه...جشن میلادِ حضرت زهرا(س)...یادِ تب و تب و تب و لرزش دست و دل و جانم که می افتم آن وقت هزار سال آه می پیچد در جانم...

می شود باز هم بخوانی ام به خانه ات؟

می دانم که می شود....

 


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:6
توسط اعظم حسن تقی موضوع: |